Payam,e Nur

                                                                                                                

              

کتاب خون و گل سرخ حوادث تاریخ اخیر و بلایای وارده بر بهائیان ایران است که باید برای نسل های آینده در هر خانه بهائی بیادگار بماند . مشخصات کتاب که در مجموع تاریخ شفاهی ذکر شده است پر از مدرک و سند و نقل القول های متند و دیدنی های اشخاص در وقایع انقلاب در ایران است. در این کتاب نام همه شهداء و تصاویر آنان به چاپ رسیده است. کتاب هم اکنون آماده ارسال به سراسر دنیا است دوستداران کتاب و تاریخ می توانند از دو طریق سفارش دریافت کتاب را بدهند. مستقیماً با ایمیل آدرس های پیام نور ppayamnur@yahoo.com با ما مکاتبه و سفارش دهید و یا از طریق ورود به سایت شرکت کتاب در لس آنجلس  ketab1@ketab.com       قیمت کتاب 25$ دلار امریکائی است

                       

________________________________________________

   بخشی از کتاب شعراء و سخنوران قرن دوم بهائی 30$

         

جناب حبيب اللّه اوجي «شهيد جاويد» بود0

در اياّمِ دگرگوني اوضاع اجتماعي و حكومتي در ايران ( 1357 خ ) از جمله شهداي بهائی در شهر شيراز ، عاشق پاك باخته و دلدادة مؤمن و متّقيِ بهائي

ايشان در مهر ماه سال 1303 خورشيدي در شهر شيراز متولد شد. وي تنها فرزند خانواده بود.

شش ساله بود كه به مكتب براي تحصيل علم پاي نهاد امّا مادر بيمار و درمانده از عهدة مخارج فرزند برنيامد، بنابراين تنها شش ماه توانست به مكتب برود و از آن پس به شاگردي در دكان نانوائي در همان جنوب شهر نزديك خانه بكار گمارده شد تا درآمدي كسب نموده خود و مادر بتوانند با نان بخور نمير به زندگي ادامه دهند0 مادر و ساير بستگان ايشان از جمله افرادِ عادي و كم دانش جامعه در جنوب شهر بودند، و با مباني عقيدتي مذهبي ، غرق در تعصبات و دنباله رو خشك انديشان مذهبي بودند، و بالطبع جناب حبيب اللّه نيز به همان راه و روش بزرگ شد. با اينكه به مكتب و مدرسه اي نرفته و كسب معلومات آكادميك ننموده بود ،امّا ذوق و شوق مباحث ادبي و شعر، جزئي از جوهر وجودي او بود ، چه كه در همان عنفوان جواني به مجلس شعراي شهر كه به تعداد زياد در شهر وجود داشت مي رفت ، و با سرودن غزلهاي شيرين پهلو به اهل ادب و شعر در همان جلسات ميزد.

با تلاش و كوشش توانست سرمايه اي اندوخته و خود در جواني صاحب دكان نانوائي گردد.  بسيار جوان بود كه تأهل اختيار نمود

ثمرة زندگيش ، چهار پسر بنامهاي ، محمد ابراهيم ، كورش ، داريوش و كيوان مي باشند. ( بعد از دگرگوني اوضاع در ايران دو فرزند از اين خانواده و اخيراً سومين فرزند ، به خارج از ایران مهاجرت نموده اند ). *در محل و بازارچة محل اقامتش مورد احترام اهالي بود در ماههاي محرّم دسته هاي سينه زني و نوحه خواني را ياوري و احياناً رهبري مي نمود.گهگاه در نشست و برخاستها در جلسات شعر ، و آشنائي با ساير شعراء تا آنجا كه وقت مقتضي بود با پرسش و تعليم گرفتن از ادباء و دوستان شاعربه کسب کمالات پرداخت.مشتريان صاحب ذوق كه به دكان نانوائي اوجي براي خريد نان ميرفتند در فاصلة پخت نانِ سفارشي آنها ، جناب اوجي از اشعار تازة خود براي آنها  ميخوان. و هر مشتری باذوقی می دیدید نان را که به خریدار می داد با لبخند می گفت :

- نان برشته  با دو بیت شعر ناب تقدیم شما می کنم.ديگر اهالي محل ، آن دكان نانوائي را بنام « نانوائيِ  اوجي شاعر» مي شناختند ، و بدين وسيله براي خود نزد كوچك و بزرگ شهرتي كسب نموده بود.در سالهاي دهة سي ( 1330 ـ 1333 ) كه بحرانهاي سياسي در جامعه بوجود

آمد، گروهها و احزاب سياسي مثل قارچ از زمين سر بدر نمودند0 در مجموع سه نوع گرايش فكري سياسي در جامعه بوجود آمده بود،  مذهبي ها ، توده اي ها و ملي گراها، با طيف هاي گسترده و مختلف0در شيراز آخوندي بود بنام «آقا سيد نورالّدين حسيني » حزبي مذهب گرا تأسيس نموده بود بنام « حزب برادران » كه در آن عموماً مذهبي ها عضو بودند و در مخالفت با ساير احزاب خصوصاً توده اي ها ، همه روزة درگيري هائي بوجود مي آوردند0

سيد خانه اش درشمال غرب شيراز خارج از شهر ، بر پاية  تپه كوهك هائي مشهور به «آسياب سه تائي » بود هر روز سوار الاغ سپيدي ميشد به شهر مي آمد از داخل بازار وكيل عبور نموده خود را به مسجد وكيل پاتوق روزانه مي رساند0 نماز جماعت را در آنجا با نمازگذاران خوانده نهار را هم بازاري ها براي وي و عدّه اي دور و بريها به مسجد مي آوردند سپس قبل از غروب آفتاب باز بر همان الاغ سوار شده به خانه مي رفت0هر روز كه وارد شهر مي شد ميتوانست مستقيم خيابان مركزي شهر( خيابان زند ) را طي كرده به مسجد وكيل وارد شود ، امّا چنين كاري نمي كرد از راه بازار از ابتداي چهارسو ، وارد و از الاغ پياده شده ، سلانه سلانه راه مي پيمود و از جلوهردكاني داخل بازار كه مي گذشت كاسبِ بازاري ساده دلِ مذهبي خود را به جلو آقا رسانده دست ايشان را كه از لاي عبا بيرون گذارده بود مي بوسيد  و اين كارِ هر روزة سيد و دكانداران بازار بود0به هر روي ، اوجي يكي از مداّحان و سرسپردگان اين «سيد» بود در سالي كه حظيرة القدس تهران با بلوا و آشوب به تحريك روضه خواني بنام « فلسفي » و با زدن اولين كلنگ توسط تيمسار، فرماندة ارتش بنام « باتمانقليج » تخريب گرديد ، در شيراز هم به تحريك « سيد نورالّدين » قصد تخريب بيت باب را نمودند ، يكي از همين محركّين و جلودارهاي متعصب بمنظور خراب نمودن( بيت مبارك ) حبيب اللّه اوجي بوده0* بيشتر منوياّت « سيد نورالّدين» وسيلة افراد سرسپرده اي مانند اوجي انجام مي شد.

باري ، پس از چند سال كه آتش فتنه و آشوب و هرج و مرج ، حزب و بازيهاي سياسي ودسته بندي ها به پايان رسيد0  تجربيات بدست آمده از عينيّتها و توجه به كجروي ها ، اوجي شاعر ، متوجه خطاي خود شده از متشرعين ظاهر فريب گسسته ( 1331 خورشيدي ) ، فكر نمود بدنبال گمشدة خود جاي ديگري را بايد جستجو نمايد0 به خانقاه دراويش « ذهبي » پناه مي برد ، و سالي در جمع پيروان « شيخ احمد ذهبي » در ميآيد0خانة شيخ در منتهي اليه كوچة تنگ و باريكي بود كه آن كوچه مشرف به كوچة بازتري مشهور به كوچة  « سر باغ » بودكه در بافت ميانة شهر قرار داشت0*  اوجي در سلك مريدانِ « ذهبي » مدتي در اين سرا رفت و آمد داشت اما حقيقتي در آن جا نيافت و چون به مقصود نرسيد تا كام تشنة او را سيراب كند لذا از اين خانقاه بريده به جمع درآويش ديگري كه پيوسته در محلي بنام « هفت تنان » بيتوته مينمودند ، پيوست0*پس از اياّمي از آنجا نيز مأيوس و مهجور گشت و تنها در مجمع شعراء و ادباي شيراز حضور مي يافت0در گوشة ديگري از شهر شيراز يكي از اهالی خدوم ، صاحب عكاسخانه اي بود بنام « عكاسي چهره نگار »  صاحب اين عكاسي « آقا نصراللّه چهره نگار» بود كه با برادر كوچكتر« روح اللّه » مؤسسة صاحب نام خود را اداره مي نمودند. همگان می دانستند صاحب این عکاسی بهائی است آنان که سری جستجوگر و محبٌ بودند با وی پرسش و پاسخ می نمودند . بر حسب اتفاق روزي اوجي براي گرفتن عكس بجهت الصاق بر پروانة كسب ، به آن عكاسخانه مراجعه و بين صحبت ها جناب اوجي از شعر و شاعري صحبت مي نمايد و آقا نصراللّه چهره نگار از امر حضرت رحمن و اشعار و مثنوی های حضرت بهاء الله صحبت می نماید و میخواند .

جناب اوجي چنان متعصب و خشك انديش مذهبي بود كه حاضر به شنيدن مطلبي ازآئین بهائی نبود و اصولاً بهائیان را مانند تبلیغات سوء امروز ملاٌها و حواشی آنان ، خارج از دين و نجس ميدانسته0تبليغ كننده بدون تحاشي از راه ديگر كه مطبوع طبع وي بوده وارد شده دعوت مي نمايد شبي با ايشان به مجلس ادبی شعر و شاعری رفته با اديبان اهل شعرو ادب و دوستانی همدل آشنا شود.*

اوجي با اينكه بهائیان را فاسد العقيده ميخوانده نا دانسته با احباء محشور ميشود. اين گفتار از خود ايشان است كه :« .  .  .  شبي با دعوت آشنائي ، به خانه اي وارد شدم در اطاق بر ديوار تابلوئي نصب بود وجمله اي با خطّي بسيار خوش بر آن نوشته شده بود كه با خواندن آن مرا منقلب نمود:

« دين بايد سبب الفت و محبّت باشد » اين عبارت مرا تكان داد ، آن شب در اين باره بسيار فكر نمودم در مغز و درونم پرسشي بوجود آمده بود كه خواب را بر من حرام نموده بود ، برداشت من از دين ، اين نبود بگونه اي ديگر درك نموده بودم. از آن پس شوق دريافت حقيقت مرا با احباب  بيشتر آشنا نمود ، تشنة دانستن بودم ، هر چه پرسش مي نمودم بيشتر به يقين نزديك مي شدم ».هنوزدر ميان برزخ قبول ويا رّد ، دست و پا ميزد ، در غزل معروف:

از شرار عشق سوزانم نميدانم كيم ، اين سرگرداني را بيان مي دارد. در اين پريشاني ، شبي در عالم خواب رؤيائي ديد كه:

 بر لبة پرتگاهي مخوف ايستاده  و عنقريب به ته دره پرتاب خواهم شد ، از وحشت و ترس بخود ميلرزيدم ، بدنبال راه نجاتي به اطراف نظر انداختم نردباني كهنه و فرسوده را در دسترس ديدم با ترس و اضطراب بالا رفتم ، دعا خوان نردبان را پيمودم تا به سطح زمين چمنزاري رسيدم كه در مقابل بر ايواني از عمارتي سپيد هيكل نوراني شخصي را ديدم كه با تبسم مرا را نظاره ميكند0 سلام گفتم هيكل نوراني پرسش نمود: مشكلات شما رفع شدند؟

پاسخ دادم: - آري و قصد مراجعت كردم0آوائي بگوش رسيدكه مي گفت :« راه بازگشت نداري »0  در آن حال ، راهنمائي ، ظاهر شد مرا  به جائي برد كه ساختماني در ميان و ايواني مرتفع داشت0 برآن ايوان لختي بايستادم ، در عالم رؤيا متوجه شدم ساعت بايد چهار باشد و از خواب بيدارشدم *.

به ساعت ديواري اطاق نظر مي اندازد ، ساعت درست چهار نيمه شب بود0 در آن سحرگاه عرق سراپاي او را خيس كرده بود ، از ميان لبان لرزانش تنهاكلام حق بيرون ميتراويد:

 اللّه اكبر ، اللّه اكبر .

همسر و شريك زندگاني خود را از خواب بيدار نمود رؤياي خود را با هيجان براي بانوي خانه تعريف كرد و گفت:

ـ  امشب من خلق جدیدی شده ام من تازه متولٌد شده ام ، منهم بهائي شده ام .

     

از   شرار   عشق    سوزانـم ، نميــدانم كيم

كــرده   گيسوئي    پريشانم  ،  نميــدانم  كيم

گَاه از خـود بيخـودم  گه با خـدا  مشغول راز

گَه  ز مــا  و  مـن   گـــريزانم  ، نميدانم كيم

گَه  دبيــر   عقل   با  افسانه   افسارم   كنــد

گَه  به  كــوي   عشق   حيرانم   نميدانم  كيم

گاه  اميــدم  بسوي   لطف  نا محـدود  اوست

گَه  ز نَفسِ  خويش   ترسانــم   نميــدانم  كيم

گاه مقبل گاه  مشرِك  گَه  يهودي گَه  مُجوس

گَه  نصــار  گَـه   مسلمانم     نميــدانم    كيم

گاه  بر گِــرد  جهــان  گَه  در خــرابات  مغان

در  سراغ    نـور    يـزدانـم    نميــدانم   كيم

گاه   نشناسم ز غفلت   پيش  پاي خويش  را

گَه    همــاي   اوج   عـرفانم    نميــدانم  كيم

گَـه  شوم  وارسته  و پا  بر سر هستي   زنم

گَه   سراپا    فكـر    سامانم    نميــدانم   كيم

حكمتي   در  كار  خلقت  بود  از  آغاز  و من

راز  اين   حكمت    نميدانم  ،   نميدانم    كيم

اينقدر   دانم  كه جان  تا محضر  جانان   رود

زين جهت   پا   تا   بسر  جانم   نميـدانم  كيم

اوّل  و  آخــر  چــو   نبود    دفتـــر  ايجاد  را

من   ز  اوّل     فكـر   پايانم   نميــدانم    كيم

از پريشان گوئيش اوجي   پريشان  است من

زين    پريشاني  ،  پريشانـم   نميــدانم   كيم

 

اوجي آن شب را تا سپيدة صبح به دعا و مناجات گذراند و آن دم كه آفتاب عالم تاب از آسمان مشرق سر برون نمود و انوار طلائي را بر زندگي پاشيد از خانه بيرون جست و به هر ، دوست و آشنائي رسيد ايمانش را بر آئين بهائي برملا و باز گفت0

شیخ صدوقی گشت که خبررسوائيش دهان به دهان گشت. دوستان سابق درحزب برادران و اطرافيان « سيد نورالّدين » و همقطاران درويش در خانقاه خبردار شدند ، او را دوره كردند0

دوستانش در حزب برادران به فعاليت افتادند تا بلكه زودتر او را از اين راهي كه در پيش گرفته منصرف كنند0

امّا وي در وادي پريشاني حيران مانده بود ، سروش پنداری ، به او ندا ميداد راهي را كه جسته اي دنبال كن ، ولي عقايد گذشته را چه كند ، چگونه ميتوان بر باورهاي موروثي خطّ بطلان كشيد؟ 0*

 در هر حال خرافه هاي دست و پاگير راه را بر او گرفته بود و در برزخ زندگي دست و پا مي زد0 متشرٌعین مردم محل را از معامله با وی با عقاید خرافی دور می نمودند. راههاي مداخل بسته شده بود كسي از دكان نانوائي اوجي ديگر نان نمي خريد جز غريبه ها0 فقر آرام آرام چهرة كريه خود را نشان مي داد امّا او همچنان در برابر معاندين استقامت ميكرد0

شبي چند نفر از دوستان قديم ، به خانة اوجي آمده از در دوستي و رفاقت با او هم صحبت شدند. نويد زندگي راحت باو داده پيشنهاد كمك مالي فراوان نمودند . در خاطراتش گفته است :

شبی ، يكي از دوستان قدیم دستمالي پر از اسكناس را در برابرم نهاد و گفت: ما ميدانيم تو به پول احتياج داري ، زن و بچه خرج دارد0 

تو با اين رسوائي مردم را از خود مأيوس كرده اي امّا ما دوست و خيرخواه توايم از اين فكر و اين راه برگرد و بدامان اسلام پناه ببر، تا ما بتو بيشتر كمك كنيم.

اوجي از دوستان سابق تشكر كرده می گوید:

ـ حتماً متاعي را كه دارم بسيار گران ديده ايد كه خريدارش هستيد. ولي بشما بگويم متاعي را كه بدست آورده ام فروختني نيست0

از آن پس زندگي را بر او و خانواده اش سخت كردند. آنقدر او را آزار دادند كه ناچاراً جلاي ديار نمود و به خوزستان رفت * سالیانی در آن دیار بود هوس شیراز نمود ، باز به شيراز مراجعت و چند صباحي به قراء و قصبات اطراف مهاجرت نمود0 هر جا رحل اقامت مي افكند سفرة تبليغ و بحث امر نوین بهائی پيش مي كشيد. در همه حال ،تا آنجا كه در توان داشت مطالعه مي كرد و بيشتر تزئيد معلومات امري مي نمود تا در مباحث با مبتديان و مستمعين بتواند حقيقت ايمان را به ثبوت برساند0 زماني در قرية «كَوار» ، چند فرسنگي شيراز اقامت گزيد0 در همان روزهاي اوّل رازش برملا و بزرگ قريه مشهور به «حاجي حقيقت» بسيار متعّصب و مغرور ، دستور داد آب را بروي خانوادة وي ببندند0 اوجي ميگويد:

    «  .  .  .  با اينكه مرا نديده و نمي شناخت آب را بروي بچه هايم بست:

با   اينكه   مـن   بدو   نشدم  رو برو  هنوز       

 آبم   بـريد   و  دم   زند   از   آبرو   هنـوز

آن   بي  حقيقتي  كه   حقيقت   گرفته    نام         

  ننموده  درك   معني   آنرا   كنون   هنــوز

دارد   گمان   كـه   ناجي   جمعي  بود  ولي         

 خود  ميرود  به  جهل مركب فــرو   هنــوز

اي واي كين  گروهِ ز حق  بي خبر  به  دهر          

هستند   با   صــفا   و  حقيقت  عدو  هنـوز

بنــهاده اند   نام   حقيقت    بـروي   خـويش          

 بي خود   نشسته اند  در  ايـن آرزو  هنـوز

با  تيغ   جهــل  كسوت    دين  را   گسيختند         

 با   حــرف   مينمايند  آن   را  رفو  هنـوز

بيزار   گشته   روح    نمـاز  از   نمازشان           

 بگـرفته اند  دامن غسل  و  وضو   هنــوز

دردا كه  وقت  كم   بود   و   دردِ   دل  زياد         

 تا  باقي است   يك   نفس   در گلو   هنــوز

افشاء   كنـم    بيـان    حقيقت   بنزد   خلق      

چون  فرقها   ميان  لب است و لبو  هنــوز

گر ابن   سعد   آب   بروی   حسین    بست

هر  دم  كنند   لعن   فراوان   بدو    هنــوز

 « نابت » صفات نيك حقيقت  نگفتني است

  با  اين كه   من  بدو   نشدم  روبرو  هنوز

باز با تني خسته و قلبي شكسته به شيراز رفت ، با كمك و ياوري علاقمندانش از شيراز به مرودشت كه بر سر راه شيراز و تخت جمشيد است رفته مقيم شد0 سپس در آن سامان در حاشية تخت جمشيد دكان نان پزي باز نمود0 چند دكان در آن محدوده وجود داشت كه بيشتر خوراكي و نوشابه به مسافريني كه از تخت جمشيد بازديد ميكردند عرضه مي نمودند دريكي از اين دكانهاي خالي ، با فراهم آوردن وسائل لازم شروع به پخت نان مرغوب نمود. بوي نان و عطر گندم مشتريان را بسوي خود جلب مي نمود0 بر سر در نانوائي با خط خوش نوشته بود:

هر كس كه نان سنگگ اوجي نمود ميل         حيف است اگر طعام بهشت آرزوكند

اين تك بيت شعر نظر بسياري را بخود جلب مينمود0

 هر آينه اوجي آدم مستعد و پرس و جو كننده اي را ميديد ،  ضمن پختن نان با او از شعر و شاعري و مباني آئين جديد صحبت ميداشت و بدين وسيله ابلاغ كلمه مينمود0 و باز همان لطیفه مشهور را تحویل مشتریان باذوق خود می داد:

- نان برشته  با دو بیت شعر ناب تقدیم شما می کنم.

دشمنان در كمين وي بودند و مترصد بدام انداختن آن صخرة استقامت و آن شير ميدان نبرد نور در برابر ظلمت و تاريكي جهل .   

در ابتداي دگرگوني اوضاع در ايران ، و بلواها و شورشهاي تب آلود اواخر سال 1357 خورشيدي برابر با 1979 ميلادي ، به تحريك دشمنان و معاندين امر ابتدا تير جفا بر قلب خانوادة مظلوم جناب فهندژ در « سعديه شيراز» پرتاب شد سپس در تمام شهر ها و شهركهاي ايران بر اثر هجوم، غارت و به شهادت رسانيدن افراد مظلوم و بي پناه بهائي آغاز شد ،كه شرح مفّصل آن ايام مسلّماً در آينده نگاشته خواهد شد0 شهر مرودشت نيز از اين قاعده مستثناء نبود0

جناب اوجي كه در مرودشت به اعتقاد متشرّعين ، شهره به لامذهبي شده بود به تحريك عده اي نادان و دنباله رو، مورد هجوم قرار گرفت و خانواده در وحشت و اضطراب در خانه محبوس ماندند0* جهلا ، اطراف خانه را محاصره و با داد و فرياد قصد تخريب و آتش زدن خانه را نمودند0

در اين هنگامه «حاج خدائي» كه گردانندة كميته ها و پيش نماز جمعه در آن شهر را بدست داشت خبر شد ، براي جلوگيري از آشوبِ بيشتر ،خود را به جلو  خانة  اوجي رساند، ملاحظه نمود ، اموال خانه بدست ناكسان چپاول شده جناب اوجي بر پشت بام برابر مردم ايستاده و عده اي با بيل و كلنگ ، آمادة يورش و تخريب خانه هستند ، عده اي هم سرگردان تنها ناظر بر ماجرا مي باشند0 

حاج خدائي روي سقف يك وانت  صعود نمود و خطاب به جمعيت فرياد زد:

- مردم اشتباه مي كنيد ، اوجي مسلمان است ، چه كسي به شما گفته اوجي بهائي است؟0  و در آن حال سر را بلند نمود با بالا بردن ابروها ، اشاره به اوجي كه سخنانش را تأييد كند0 امّا آن شير ميدان بلا و استقامت دستها را بلند نمود خطاب به جمعيّت فرياد زد:

- نه ، اوجي ، بهائي است ، بهائي با هاء دوچشم.

 حاج خدائي به قصد جلوگيري از گسترش آشوب و سوءاستفاده فرصت طلبان از موقعيّت بحراني در پاسخ ، اشاره به جمعيّت گفت:

- مردم متفرق شويد اين يك توطئه بر عليه اسلام است. اوجي در پاه حاجي خدائي است0 باز جناب اوجي از بالاي پشت بام فرياد برآورد:

- اوجي در پناه خداوند است.  آن روز بهر ترفندي بود حاج خدائي با كمك اَياديان خود مردم را آرام و متفرق نمود0

جوّ جامعه در تب و تاب بود ، قانون از جامعه رخت بربسته ، شهر بدست افراد غير مسؤل افتاده بود هيچ كس تأمين جاني نداشت هر كس با هر كس دشمني داشت بنام ضّدٍ انقلاب دستگير و بدون محاكمه و كوچكترين رحم و شفقت هلاك مي شد0  دشمنان قسم خورده زماني كه تيرشان به هدف اصابت ننمود و نتوانستند در آن روز جناب اوجي را هلاك كنند نقشة ديگــري طـرح نموده

دركمينگاه به انتظار نشستند تا اينكه لحظة موعود فرا رسيد ، شب هنگام كه جناب اوجي در مغازة درب  منزلش نشسته بود  هدف گلوله هاي آتشين دشمنان امر قرار گرفت0 شخصي وي را بنام صدا نمود همينكه اوجي روي را برگرداند شخص دوّم بطرفش گلوله اي شيليك نمود ، هدف قلب اوجي بود ، اوجي يك دست را بلند نمود تا سپري باشد در برابر گلولة مهاجم ، او بر زمين افتاد و خون از كتف و بازوي راستش آسفالت خيابان را سرخ نمود0  صداي گلوله در آن حوالي عده اي را متوحش و خبر نمود واقعه اي رُخ نموده0 چند نفري به كمك شتافتند ، اوجي بيهوش بود خير انديشي با اتومبيل سواري خود او را به بيمارستاني در شيراز رساند0( فاصلة مرودشت تا شيراز با اتومبيل 45 دقيقه ) تير جفا از كتف به بازو اصابت و عصبهاي دست راست را قطع و استخوانها را تكه پاره نموده بود ، قلب اوجي هنوز در سينه مي تپيد ، او زنده ماند تا به حماسة جاويد خود ، نور و جلا دهد0 بواقع او نمونة استقامت و پايداري در برابر جهل و نابخرديها بود.

ماهها طول كشيد تا بهبودي نسبي حاصل شد0 از آن پس تا زماني كه در حيات بود اشعارش را ديگران بر صفحات كاغذ ثبت نمودند چه كه  دستش توانائي براي نوشتن نداشت.بعد از اين وقايع ،ديگر كاشانه و اثاث البيتي نمانده بود ، دوستانش پيشنهاد نمودند به شيراز نقل مكان كند ، قبول ننمود. ميگفت:- سنگر را نبايد خالي كرد0 به مرودشت باز گشت ، اين بار در كلبه اي محقر0 چه بايد كرد ، درآمدي براي امرار معاش خانواده نداشت ،كسي بايد ياوري كند0  همة احباّء به نحوي گرفتار بودند ، با اين وصف براي ياري رساندن به يكديگر هيچ كس از پاي نمي نشست0ياران همدل پيشنهاد نمودند هر يك از دوستان و احباء فرشي در خانه دارد كه قصد فروش دارد ، به جناب اوجي تحويل دهد تا با فروش و يا معاوضه ، درآمدي از اين راه نصيب ايشان شود0 اين فكر مقبول طبع آن يار دلجو قرار گرفت ، روزی او را در شیراز زیارت نمودم ، چقدر قيافة آن نانوای محترم و آن شاعر محبوب خسته و غمگين بنظر ميرسيد امّا در هر حال لبخند از گوشة لبانش محو نمي شد ، چه مي گويم لبخند كه خير ، زهر خند بود و بس! ، در هر دًم و آني شاكر بود و افتخار مي كرد در جمع دوستاني هم دل و يكرنگ رفت و آمد و زندگي مي كند0

در برخورد با وي ، هر چه انسان   ميديد سكون و آرامش بود كه از وجنه اش نمايان بود0 بياناتش با چاشني شعر و غزل همچون عطري دلاويز بود كه در فضا  مي تراويد و مستمع را بر سر ذوق و شوق و اميد وا ميداشت0

هرگز از خالق خود گله و شكايتي ننمود ، هميشه شاكر بدرگاه احديّت بود او يك انسان و يك عارف  بود ، او يكي از عاشق ترينهاي روزگارما بود0

بين سالهاي 1358 ببعد كه تب انقلابي هنوز فروكش ننموده بود و احباء را در تمام سطوح اداري بيكار و از حقوق اجتماعي هم محروم نموده بودند ، با تمام فشار و تضييقاتي كه بر جامعة مظلوم بهائي در سراسر حوزة قدرت ملاها بعمل ميآمد و خبر دربند نمودن و يا بشهادت رساندن نخبگان و خدمتگزاران جامعه ، به صرف دگر انديشي هر روزه بگوش مي رسيد ، بودند احباّئي كه  در اوقات فراغت ، بيشتر در جمـع مساعدين و يا ملاقات دیگر همشهریان هر چند نفر به شهــرها و قصبات اطراف بمنظور ديدار و دلجوئي و احياناً كمكي اگر از دستشان بر مي آمد مسافرتهاي كوتاه مدت نموده با احباء ملاقات مي نمودند0 ياراني كه به مرودشت ميرفتند و قصد سفر به دهات اطراف را داشتند جناب اوجي با آن حال و روز راهنما و همراه مساعدين بود .

 

 

   با دستي معيوب و تني بيمار و خسته امّا خروشي چون رعد و با مقاومتي همچون صخره ، در حضور آماج بلا خيز و پي در پي دشمنان بود . هر چند دشمنان ساكت ننشستند . . .

اوائل سال 1361 خورشيدي برابر با 1982 ميلادي بدستور دادگاه انقلاب ايشان را اسير و دربند نمودند و در جمع مظلوماني ديگر به زندان عادل آباد* در جنوب شهر شيراز بردند.  در زندان اشعار جانسوزي سرود كه بيشتر به خطّ و نوشتة هم بند وي دكتر احراري ( شهيد ) است .

برحسب معمول مانند هر دربند بهائي ديگر ، در آن بيدادگاه از وي خواستند چنانكه از آئين بهائي تبٌري خود را اعلام نمايد ، آزاد خواهد شد .  امّا او مي گفت انسان چگونه با خود و خداي خود دروغ بگويد؟ تقيّه يعني دروغ كار ما اهل بهاء نيست هر چه مي خواهيد بكنيد .

بمانند هر دلاور ديگري تا پاي جان ايستاد و از عقيدة وايمان خود برنگشت ، بر سر پيمان بود تا اينكه در تاريخ بيست و چهارم آبان سال 1361 خورشيدي برابر با 1982 ميلادي آن مظلوم بيگناه را به دار کشیدند و به شهادت رسانيدند0

در وصّيت نامة خود كه گويا با خّطِ شهيد جاويد دكتر احراري نوشته شده و نسخه اي از رونوشت آن را در دست داريم در قسمتي مرقوم داشته:

«  . . .  عزيزان همانطور كه مستحضريد اين بينوا در سنين زندگي خنده از لبانم قطع نشد و از شما مي خواهم كه با لبخند مليحتان روح مرا نيز خندان نگهداريد. . .   زنهار زنهار كه با ابرو در هم كشيدن و ترشروئي و يا خداي نخواسته تَر نمودن چشمي زحمات خود را بباد دهيد . در ضمن تمامي كُتُب و نوشتجات و مراسلات و مكاتبات و كلّيه اشعار و خاطراتم را بنام ( پنجاه و هشت سال ) به آقاي  ...  دوست ديرينم تسليم نمائيد .  هر كس از بهائي و غير بهائي احوال مرا گرفتند بفرمائيد او از صميم قلب فداي شما شد .

به جهان خّرم از آنم كه جهان خّرم از اوست      عاشقم بر همه عالم كه همه عالم از اوست »

 

جناب حبيب اللّه اوجي ( شهيد ) پس از ايمان به ديانت بهائي تخلّص ( نابت ) (به معني  نو رسته ، تازه سبز شده و تازه روئيده شده )  را ، در اشعار براي خود انتخاب نمود0

كلاً آثار نظم پارسي جناب اوجي با بياني ساده ، شيرين ، دلنشين و در مجموع ، بعضي از غزلها آوائي است از تلخكاميها و رويدادهائي كه براي شاعر بوقوع پيوسته و يا در شرف وقوع بوده ، ميباشد .

توجّه به هر يك از سروده ها ، شما گرامیان خود متوجه موضوع غزل و پيام شاعر در بطن شعر خواهید شد0

 انوارِ  پيام استقامت و پيمانِ به عهد اين عاشقان و مناديان حق و حقيقت پيوسته در دلها تابان و نامشان جاويدان باد0

 

هر سحر بوي تو  از  باد صبــا  مي آيد                دل افسرده  چــو   بلبل   به   نوا   مي آيد

هر چه بر لوح دلم سنگ جفا بيش زني                بيشتر  ،  از   دلــم   آواز   وفــا    مي آيد

آنچه گوش  دلم از اهـل   ريا مي شنود                بانگ  تكفيــر  ز محراب  و  دعــا   مي آيد

فرشهائي است مــزيّن بـه  مساجد امّـا                 بوريائي  است  كـز  او  بوي   ريا  مي آيد

دلم از وسوسة اهـــل  ريا گشته  ملول                 اشكم از ديده به هر صبح و مساء  مي آيد  

بين هفتاد  و  دو  ملّت  نبود  غيــر ريا                  مگر  از اهــل  بهــاء  بوي  صفــا مي آيد

پادشاها به در رحمت و فضل و كرمت                  «اوجي » خسته   به  اميــد   شفا  مي آيد                         

 

« گفتم بچشم »

 

    دلبر از من خواست اشك لعلگون گفتم بچشم          گفت خواهي مردمي را غرق خون گفتم  بچشم                                                   

گفت   از   چشمان   مستم   فتنه   ميبارد   مدام           بايدت   آموخت   رمز  اين  فسون گفتم بچشم

گفت  رازِ   سينة   عاشق   نهــان   بايد  ز خلـق          از چـه  سازي  فاش  اسرار   درون گفتم  بچشم                                                

گفت گر ريزد  بروي گونه ات  اينگونه اشك           راز  دل  از  پرده   ميافتــد   برون   گفتم  بچشم

گفت گر ديدار جان خواهي ز شهر  تن درآي          تا شود  عشقت  به  آنجا  رهنمـون  گفتم  بچشم

گفت   با عزمي   بلنــد  و  نـور  ايمان   بايدت           چـرخ  كجرفتار   را   سازي   زبون گفتم بچشم

گفتمش   بوسي   بده  گفتا  اگــر خواهي  مرا           هر چه گويم گوش كن بي چند و چون گفتم بچشم

                                  گفت بگذر همچو « نابت » از سر و جان جهان

                                   گفتمش كي بگذرم گفتــا كنون گفتم بچشم

                                                                     *          *          *

 

چو زلف دلبرم بر دوش خرمن خرمن است امشب

سراپاي  وجــودم غرقِ  احسن احسن است امشب

                                                      ز بس  دلها  شكسته  از  شكنج     تار  گيسويش

                                                     به صحراي دلم فرياد بشكن بشكن است امشب

ز دود   آه  ،  قلبي   داشتم   در  سينه   چــون  گلخـن

كنون از يك تجلّي ، صحن گلخن گلشن است امشب

                                                   صبا از من بگو   با  كرم شب كز  كـوري   چشمت

                                                  دو چشمم بر جمال مهر روشن روشن است امشب

بجاي  چشم  ، سر   از   شوق   ديدار   جمال او

دلم چون سينة عشاّق روزن روزن است امشب

                                                      گذشتم از بهشت و قصر و حور و كوثر و رضوان

                                                      چو آن گل  پيرهن ، پيرامِن  پيراهن  است  امشب

تو  شاه   دلبراني     ادعا   كــن   تا  عيــان   بيني

دو صد  دل را  بلب گلبانگ  آمن آمن  است امشب

                                                 فرو   كردي   بجانم   از  دو   سو  تا سوزن    مژگان

                                               دل و جانم ز شوق و شور ،سوزن سوزن است امشب

به   مجنون   «نابتا»  گفتند  «حق»  گفتا   بود  ليلـي

چو ليلي با  من و من  با  وي ام  حق با  منست امشب

 

                                                                                 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

*- نگارنده بمنظور بازنويسي و روشن شدن نكات مبهم در نوشته ها و گفته ها ، از جناب كورش اوجي ( فرزند دوّم شادروان حبيب اللّه اوجي ) كمك گرفت.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                                           

                                                         حق گرفتنی است نه دادنی

           هرگز اجازه ندهید خرافه در مغز شما رخنه کند و جا خوش دارد. خرافات آفت فکر و اندیشه و مانع پیشرفت فکری شما است.                 

___________________________________________________________________________

 

                                                                                                 

 

                                         

 
 

Payam'e Noor: Literature    page   14 موسیقی: الهام