Payam,e Nur
در عرصه ادبیات فارسی -

_____________________________________________

سروده ای از: سیمین بهبهانی
فردا
فردا همیشه می تازد یک روز پیش تر از من
من می روم به دنبالش او می کند حذ ر از من
فردا چگونه معنائی ست تا می رسم به او رفته ست
یعنی: شده ست پس فردا پنهان و بی خبر از من
دیروز را و فردا را امروز حد! فاصل نیست
یعنی که ، حال می گیرد این حال دربدر از من
ابری که زهر می بار در خاطرم گذر دارد
آرام و خواب می دزدد هر شام و هر سحر از من
دل شور می زند دائم آینده چون هیولائی
تصویر چنگ و دندانش خون می کند جگر از من
آفاق شرق خونین شد کو چاره تا به کار آرم
دیوانه شد ، گریزان شد این عقل چاره گر از من
این نخل خشک خواری زاد فواره طلائی نیست
هر صبحدم چه می خواهد جز این دو چشم تر از من؟
فردا هر آنچه باداباد تا کی برآورم فریاد
عمری پدر درآورده فردای بی پدر از من
باشد! ولیک بی تردید فردا که بردمد خورشید
در کار چاره خواهی دید هنگامه ای دگر از من
سنگی ر دل توانم ساخت خواهم به پای او انداخت
فردا دگر نخواهد تاخت یک گام پیش تر از من!
تقدیم به .... هاله روحی سروستانی زندانی بیکناه به جرم بهائی بودن
هوشمند فتح اعظم
بگشای باز بر من غمدیده دیده ای
ای که هزار عاشق شوریده دیده ای
بنگر که اشک پرده درم جمله فاش کرد
آن رازهای نغز که پوشیده دیده ای
گفتی که جان بدر نبرم من ز بحر عشق
ای جان من چه نکته ی سنجیده دیده ای
هم شوق وصل می کشدم هم غم فراق
گردن نهم بر آنچه پسنده دیده ای
کس این چنین ندید شهیدان به کوی عشق
از دلبران توئی که نادیده دیده ای
زان قطره های خون که نثار تو گشت باز
در هر کنار لاله ی روئیده دیده ای
این گوهری است ریخته بر دامن وفا
هر دانه های اشک که بر دیده دیده ای.
تقدیم به .... رها ثابت سروستانی زندانی بیگناه به جرم بهائی بودن
دکتر امین الله مصباح
ز غم فراق رویت شده ام ز مویه موئی
نگذاشت آب چشمم که بماند آرزوئی
چو به عشق دوست دادم همه دین و بخردی را
ز حکایت جنونم همه جاست گفتگوئی
عطشی است آنچنانم به شرابی از کف تو
که اگر شکست ساغر سر خود کنم سبوئی
نه چنان قماش جانم بگسست تار و پودش
که به غیر دست لطفت بتواندش رفوئی
سر خود فکنده ام من چو به صولجان امرت
برود به هر کناری که برانیش چو گوئی
تو بصیرتم بدادی که نظر کنم به رویت
غلطم اگر ز رویت نظری کنم بسوئی
همه یافت مهر شوقی بحریم خانه دل
چو امین درون سینه بنمود جستجوئی
_________________
شیرین رضویان
همیشه راهی هست
دریچه ها همه اکنون اگر چه بسته و تار
ستاره ها همه اکنون اگر چه کور و خموش ،
ترانه ها به گلو گه اگر چه مانده اسیر ،
قلم شکسته اگر از تهاجم تکفیر
ترا گناه اگر هست ، نا امیدی تُست
مباد سینه ات از عشق و آرزو خالی
به سینه تا که امیدست ، تکیه گاهی هست
همیشه راهی هست.
تو در کشاکش طوفان ز غم نترسیدی
تو در میانه دریا به موج خندیدی
چه نغمه های رهائی ، تو در قفس خواندی
تو در لباس گدائی به خویش بالیدی
ترا گناه اگر هست نا امیدی تُست
مباد سینه ات از عشق و آرزو خالی
به سینه تا که امیدست ، تکیه گاهی هست
همیشه راهی هست.
تقدیم به ..... ساسان تقوا زندانی به جرم بهائی بودن 
ژاله اصفهانی که یادش بخیر و روانش شاد
باید گلی کاشت
گر بادبان بشکست و زورق واژگون شد
بایست در دریای طوفانی شنا کرد.
گر نیست پایاب ،
باید به هر سو دست و پا کرد.
باید سوار موج ها شد
باید ز نابودی رها شد.
باید دوباره بادبان را ،
در پهنهء دریا برافراشت
باید رهی بر ساحلی برد.
باید طلوع تازهء خورشید را دید.
بر سینهء گرم زمین
باید گلی کاشت.
هرگز اجازه ندهید خرافه در مغز شما رخنه کند و جا خوش دارد. خرافات آفت فکر و اندیشه و مانع پیشرفت فکری شما است.
___________________________________________________________________________
------------------------------------------------------------------
Payam'e Noor: Literature page 14 موسیقی: الهام


