Payam,e Nur

                                                                                        

                                                                               

                                        page 14

   

                       

______________________________________________

چهره سرشناس کسی است که یک عمر برای مشهور شدن تلاش می کند و وقتی مشهور شد عینک دودی می زند تا کسی او را نشناسد.

فرد آلن

تلویزیون ثابت کرد که مردم حاضرند به هر چیزی نگاه کنند ، مگر به همدیگر.

ان لاندرز

در پشت سر هر مرد موفقی سال ها شکست قرار گرفته.

باب برون

تنها مردگان و ابلهان تغییر عقیده نمی دهند.

جیمز راسل لوئل

____________________

payamnur.untitled

                 

مظفرالدین شاه و ...

______________________

 

بدون تردید کسانی که ناصرالٌین شاه و هم مظفرالٌد ین شاه قاجار را تشویق به مسافرت به اروپا نمودند ، قصدشان دیدن شاه از تحولات اروپا و آنکه سرمشقی باشد برای وی در راه خدمت به ملک و ملٌت. در مجموع برای مردمش دل بسوزاند. از نقطه انجماد فکری بیرون بیاید حرکتی سازنده نماید. امٌا دریغ و درد که وی در افکار خرافی خود مانند دیگران ، در مسیری عبث ره می پیمود.

در پاریس می نویسد: "

آمدیم منزل نماز خواندیم. روضه هم خواندند." ( این بار، چهل و ششمین روضه بود )

روز بعد یعنی جمعه 24 از رفتن به « گراند اُپرا » یاد می کند و می نویسد:

" بازی شیطان بود که مردی را از راه در برد و عاشق زنی شد. بعد با شوهر آن زن هم دوئل کرد و او را کُشت . حرکات شیطان و از راه بدر بردن مردم را می دیدیم. حقیقتاٌ احوالمان را منقلب کرد و از خدا مسئلت کردیم که ما را از شٌر شیطان حفظ کند. بعد از اتمام به منزل آمدیم."

از افکار خرافی مظفر الٌدین شاه قاجار یکی اینکه توسلٌ به ماوراءالطبیعه و امداد های غیبی بوده است. و اینکه خود را متصل به امامان و مقدٌسین دین مبین می دانسته.

از رعد و برق بسیار هراسان ومی ترسیده. شاید اثر دیدن حیوانی صاعقه زده و یا حکایات صاعقه زدگان چنین وحشتی را در وی بیادگار نهاده. شایعات ( نظرکرده ) هر چه « سید » در ایران است چنان بر وی مشتبه شده بوده که عقیده داشته رعد و برق و صاعقه به بدن سیٌد  نمی زند بنابراین ، در هوای طوفانی و شنیدن صدای رعد و برق متوسل به شخصی که سید بوده شده از ترس خود را به وی می چسبانیده .

در سفر چند ماهه خود به اروپا که به تشویق صدراعظم انجام گرفت (سید حسین) پسر (سید بحرینی) را با خود به اروپا برد تا هم اینکه از بلایای طبیعی! و غیر طبیعی در پناه وی در امان باشد و هم اینکه در طول مسافرت برای وی روضه و زیارت عاشورا بخواند. گفته شده است در سفر دوٌم وی به اروپا سید بحرینی بیش از 55 مرتبه برای مظفرالٌدین شاه روضه خوانده است.درست شنیدید پنجاه و پنج مرتبه!

در خاطرات سفر خود ، شاه قاجار بتاریخ پنجشنبه 18 ربیع الثانی 1320 هجری قمری برابر با 26 ژوئیه 1902 میلادی می نویسد:

" ...  خلاصه شام خوردیم بعد از شام آقا سید حسین آمد. چون شب جمعه بود، روضه خواند. حقیقتاً خیلی خوب خواند و خیلی گریه کردیم. بعد خوابیدیم. همین که خوابمان برد در خواب حضرت شاه اولیاء صلواة الله و سلامه علیه را دیدیم به این شکل که ؛ جمعی در خدمت ولایت بودند. من دیدم شخصی عبای سفیدی آورد ، مثل آنکه کسی بخرد. من خریدم. عرض کردم پدر و مادرم فدای تو باد. ( ملاحظه می شود خود هیچ از پدر و مادر مرحوم خودش مایه گذارده ) - این عبا را به تن مبارک بپوشانید. بعد به من خلعت مرحمت بفرمائید. ( یعنی: عبا را بپوشانید ، سپس که به تنتان مالیده شد بیرون آورده به عنوان خلعت بدهید من بپوشم ) که از قیامت می ترسم. فرمودند: آسوده باش من تو را شفاعت می کنم. انشاء الله!. صبحگاه که از خواب برخاستیم قمرالملک را خواستیم و خوابمان را فرمودیم. در روزنامه ( برای اطلاع مردم ام القراء ) نوشت ...  "

 

در هفتم صفر 1902 م  در واگنِ ترنی که بسوی « وین پایتخت اتریش » می رفت ، می نویسد:

"...   توی واگن ، آقا سید حسین - پسر سید بحرینی - روضه خواند. ( نوزدهمین بار ) حقیقتاٌ روضه خوبی خواند که کمتر به این خوبی شنیده بودیم. جای آقای بحرینی خالی بود. بطوریکه آنها که نشسته بودند گریه کردند ، که گفتم آرام تر گریه کنید. صدایتان در « گار » ( منظور: قطار یا ترن است ) شنیده نشود و بعد خوابیدیم.

 

درس اخلاقی: تجسم کنید در حین روضه و گریه کردن همراهان  اعلیحضرت  ، پلیس ترن و مسافرین اروپائی ، باخبر می شدند و به تماشا می آمدند. چه منظره درد ناکی !

----------------------

 

 

 

untitled.html   معو معو

1ـ شنیدم ،  شیخی در حجره شبانگاه سخت مشغول غور در صرف و نحو لسان العربیه و اندر علم کلام بود به قسمی که کاسه آبگوشت بر سفره ، رو به سرد شدن نهاده گربه ای از راه رسیده از غفلت شیخ استفاده بر سر سفره نشسته مشغول تناول گردید ، شیخ سخت در گیر صرف ( قاف ) بود ، زمانی متوجٌه شد که کاسه تمام و کمال تهی گشته بود. آه از نهاد برآمد و بر سبیل ارادت به کاسه تهی شده از آبگوشت ، بر سر گربه فریاد برآورد: پیشته !

گربه فرار نمود و لختی بعد بر پشت بام حجره سرمست از لذٌت تناول گوشت و پر نشئه از عطر و بوی ابگوشت  ،آواز - معو معو- سر داد. آوای گربه بگوش شیخ رسید. با تکدٌر خاطر زبان به شماطت باز نموده گفت:

ـ  آبگوشت را خوردی به جهنم ، سرت بخورد.ای بی هنر ،چرا ( معو ) را غلط ادا می کنی. ( ع ) را باید از حلقوم بیرون دهی .!!!

 

فرق بین رُبع و رُب

ـ طلبه ای به دکان بقالی رفت و به صاحب دکان گفت:

ـ حاجی ،( رُبع ) داری؟

بقال با نگاه استفهام آمیزی به طلبه گفت:

ـ  بله دارم امٌا نه به این غلیظی!         

_____________________________

حکایت درویش و کاخ صدارت

3ـ سه درویش زمان جدا شدن از هم و رفتن هریک بسوی سرنوشت با یکدیگر هم عهد و هم قسم شدند هر یک به آب و نانی رسید دیگری را یاری دهد.و از هم جدا شده هر یک براهی بسوی سرنوشت رفت.

 پس از ایامی چند درویش بزرگتر که سن و سالی ازش گذشته بود به دروازه شهری رسید چون غروب هنگام بود پشت دروازه خوابید تا صبح وارد شهر شود.

بشنوید که قاضی و حاکم شهر مرده بود و کسی را سراغ نداشتند که با تجربه باشد بتواند جای قاضی را بگیرد. کهن مردان شهر رأی دادند به حکم قرعه اولین کسی که فردا صبح از در دروازه وارد شود و به دوران شیخوخیت یعنی سنی از او گذشته باشد ، او را به کرسی قضاوت شهر بنشانند.

untiteled.html

 هوا روشن شد و درب دروازه گشوده گشت اولین شخص ، درویش کهن مرد موی سپید بود که وارد شد. درویش جمعی دید در برابر صف بسته اند. درویش نخست پنداشت آمده اند مانع شوند او وارد شهر شود. اما نه از او استقبال نمودند و همان روز او را به دارالحکومه برده بر کرسی نشاندند. چندی گذشت و آوازه عدالت و پاکی او به اطراف پراکنده شد. یکی از سه درویش روزی به آن شهر روی آورد تا از حاکم عادل تا آن زمان نا آشنا طلب مالی و آب و نانی به جهت راحتی و رفاه کند.

روز دوم ورود به شهر نزدیک دارالحکومه زیر سایه درختی تنومند اطراق کرد. ساعتی نگذشت مشاهده نمود حاکم با تعدادی اطرافیان بسوی دارالحکومه ره می سپارند. همینکه نزدیکتر شدند بناگاه شادی چهره درویش جوان را پوشاند و ملاحظه کرد رفیق قدیمی است که حالا منصب قاضی یافته و بروبیائی دارد. از همانجا دستی تکان داد تا بلکه قاضی ببیند و او را بشناسد و بسوی خود رفیق قدیم را بخواند. اما نه!

چند روز و هفته کارش همین بود دست و پا تکان دادن و توجه ننمودن قاضی. یک روز تصمیم گرفت همینکه رفیق قدیم آمد ، جلو برود و خود را به قاضی بنمایاند. همین کار را هم کرد. قاضی چشمش به رفیق قدیم افتاد خوش و بشی نمود و گفت: رفیق قدیم ، چند ساعتی است وارد شهر شده ای؟

درویش جوان گفت: والا چند هفته ایست.

قاضی گفت:

ـ خوب چرا به سراغم نیامدی؟

درویش جوان پاسخ داد: من هر روز برایتان دست تکان می دادم و کلاه از سر بر می گرفتم اما شما توجهی عنایت نمی فرمودی.

قاضی گفت: مگر کجا بودی که من ترا نمی دیدم

درویش جوان گفت:

ـ قربانت گردم نگاه کن زیر آن درخت تنومند کنار دارالحکومه.

رفیق قدیم ، درویش سابق و قاضی لاحق گفت:

ـ من درختی نمی دیدم که تو در پایش بودی !!! 

این طنز را یکی از دوستان بدون نام ونشان ارسال نموده!                                                                        payamnur,untitled.html       _______________________________________________

 

      ------------------------------------------------------------------

               

untititeled