Payam,e Nur
نگارش های بدیع-9
کتاب والاترین ، و صمیمی ترین دوست شما ها
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- - کتاب خون و گل سرخ با ضمیمه کتابچه نغمه ملکوت

دریافت کتاب از طریق :
ppayamnur@yahoo.com or : ketab1@ketab.com
در مقدمه کتاب آمده است :
آنچه در برگ های کتاب خواهید خواند ، شرح برخي از بلاياي وارده بر بهائيان ايران طي سالهاي 1320 ـ 1386 خورشيدي برابر با 1941ـ 2007 ميلادي است ، تا شما گراميان و خصوصاَ جوانان و نوجوانان كه در متن اين حوادث نبوده و از آن همه بلايا و مصيبت ها بيخبر بوده اند را آگاهي دهيم و با گذشته دردناك انسان هائي با هويت اصيل ، و شهروند در جامعه ايران آشنا نمایم، تا از فجايع و رويدادهاي تلخ تاريخي بيشترآگاهي يافته ذهن شما عزيزان را به چرائي قتل ها و دربدري ها در عصر حاضر روشن و آگاه نمائيم.
دردها بسيار است اگر گفته آيد مثنوي هفتاد من گردد. كشتن ، سر بريدن ، به دار كشيدن ، تيرباران و سوزاندنِ انسان هاي بيگناه در همه ادوار تاريخ ياد شده كه بدون ارتكاب به هيچگونه گناه و تخلفي صورت گرفته ، از منظر عدل و انصاف و تفكر انسان هاي آزاده ، در مجموع ، هول انگيز و تكان دهنده است.
1- بخش نخست اين كتاب اشارات و نگرشی است بر بلايا و حوادثي كه بر سر بهائيان ايران در گذرِ تاريخ ، به جرم و گناه تنها دگر انديشي ، گروهي به شهادت رسيدند وهزاران هزار نفر از كار و حرکت در مملكت و زادگاه خود به جبر و از سر ظلم و كين بركنار گرديدند ، هزاران هزار خانمان ها بر باد دادند و غارت و چپاول مال و اثاث البيت را جماعتي يكسو نگر بنام غنيمت به عنف تصّرف نمودند و هزاران هزار هم آواره ديار و سرزمين هاي ديگر شدند
2- بخش دوم – حوادثی که در کوران سال های نخست دگرگونی حکومت در ایران ( دوران انقلاب دهه 50 /60 ) در شهر زادگاهم شیراز حادث و خود در کوران موج سرکوبگر تصفیه ها و بحران ها و بلایائی که بر بهلئیان آن دیار آمد خود ناظر و شاهد بوده ام اختصاص دادهشده .
3- بخش سوم کتاب ، شرح حیات و شهادت یکی از صدها بهائی جانباخته ای است که در در سال 1328 / 1949 رُخ داد و در دوران انقلاب سال 58 اواخر دهه پنجاه مشابه آن قتل بسیار تکرار گردید و آن شهادت مظلومانه و هول انگيز دكتر سليمان برجيس از اهالی شهر کاشان است كه با پشتيباني و هدايت عالمان دين ، بدست هشت جوان نادان و متحجًّر انجام گرفت و وي بطرز فجيعي به شهادت رسيد. آوازه قتل وي سراسر ايران و حتَي بخشي از اروپا را تكان داد. خوشبختانه به اندازه كافي سند و مدرك گويا و مستند دردست داريم تا بتوان پس از نيم قرن و اندي كه از آن حادثه جانگداز مي گذرد بتوان سمت و سوي آن حادثه را بازگو نمود و نقش متعصّبين ايران را در اينگونه فجايع روشن نمود.زماني به تحقيق و پژوهش در اين باره علاقمند گرديدم كه در سفري به اروپا دوستان مطبوعاتي در يكي از كشورهاي اروپائي تعدادي اسناد و مدارك در باره قتل . . . . و ديگر، شهيدي از خطه شيراز . . .

کتاب اشراق خاوری ( زندگی و آثار و خاطرات ) دانشمند ارجمند بهائی است که از طلبگی در حوزه علمیه مشهد سپس روحانیت بر اثر تفحصٌ و ممارست پی به حقانیت آئین بهائی برد ، یکی از مبلغین این آئین بود که تا واپسین دم از حیات پر بار خود به هر مکان میرسید و به هر کس ابلاغ کلمه می نمود و اثبات حقانیت آئین بهائی را به گوش دیگران می رساند. استاد ضمن شرح زندگی و تحولٌ روحانی خود و خدمات پنجاه ساله اش در تعلیم و تحقیق ، خواننده را با نیم قرن تاریخ بهائی و نیز با جامعه و فرهنگ ایرانی و معارف اسلامی آشنا می سازد .
مجموعه گفتار درکتاب را جناب دکتر صالح مولوی نژاد تنظیم و ضمن برگردان بیانات شادروان اشراق خاوری به دست چاپ سپرده اند.
کتاب با جلد ضخیم ( Hard cower ) در 480 رویه با سرمایه بنیاد نِحَـل دراسپانیا – مادرید به مدیریت همکار گرامی جناب حمید حجازی آنرا چاپ و در اختیار علاقمندان قرارداده اند.
بجز خاطرات گفتاری شادروان اشراق خاوری که از روی نوار برگردان شده دو نوشته در ابتدای کتاب نگاشته گردیده . مقدمه کتاب به قلم جناب دکتر وحید رأفتی و نوشته دوم بعنوان پیش گفتار از مؤلف محترم جناب دکتر مولوی نژاد است .
دوستان علاقمند می توانند کتاب را بوسیله ایمیل آدرس - nehal@fundacionnehal.org
بنیاد نحل – مادرید ، اسپانیا تهیٌه نمایند.
کتاب سراسر خواندنی و روایت ها عبرت آموز و شنیدنی است ذیلاً چند بخش از گفتارهای استاد اشراق خاوری را برگردان می نمائیم.
( ص 121 ) دو سه ماه در کرمانشاه ماندم. پدرم وعظ می کرد . من هم مشغول شدم . هرچه او درآمد داشت ، من هم داشتم. درآمدم را می دادم یه پدرم که منتٌی بر من نداشته باشد . در گوشه و کنار شهر گردش می کردم که ببینم آیا شخص صاحب سٌری پیدا شود یا نه . به حق قسم هیچکس نبود . فقط آن سید اکبر شاه بود که عمامه بزرگی داشت . خیلی قشنگ با ریش سفید بلند خود را می آراست . اما سواد و معلومات نداشت ، حتٌی خط فارسی را نمی توانست خوب بخواند و بنویسد . او بر جان و مال مردم مسلٌط بود .
حکومتی هم وجود نداشت . اواخر دوره احمد شاه قاجار و دوره انقلاب بود . دامادها و پسرهای او هم بر مردم مسلٌط بودند . پسرهایش دعا می دادند ، نامه به امام زمان می نوشتند که مردم به رودخانه می انداختند . بعد از مدتی می گفتند که امام زمان جواب داده است . ( حالا نامه ها را برای امام زمان در چاه جمکران می اندازند ) چیزهائی می نوشتند و به مردم می دادند . مردم می رفتند نذر می کردند و به درب خانه سید اشرف و پسرها و دامادهای او پارچه می بستند و شمع روشن می کردند . این اشخاص مثل گرگ گرسنه به جان مردم افتاده بودند . هیچکس بدون اینکه در ظلٌ ایشان واقع شود کارش پیش نمی رفت .
یکی از پسرهای سید اشرف معروف به سلطان الواعظین بود . او به زنی که برای بچه دار شدن به او مراجعه می کند ، گفته بود که دعائی می نویسد تا یک شب خواجه خضر به بالین او برود و به او بچه ای عطا کند . در شب موعود سلطان الواعظین لباس سفید می پوشد ربشی مصنوعی می گذلرد و عصائی در دست می گیرد و به سراغ آن زن می رود . شوهر آن زن که مترصد آمدن او بوده کتک مفصلٌی به خواجه خضر می زند و او را رسوا می کند . بعد از این واقعه سلطان الواعظین از کرمانشاه دربدر شده بعدها در طهران پیدا می شود که باز هم حجت الاسلام و پیشنماز می شود .
شخص دیگری بود در کرمانشاه به نام حاج سید حسین کربلائی . خیلی تنومند بود . به قدری مواد جسمانی روی هم کرده بود که هیکلش از هیکل سهراب و رستم و ببراز خان ختائی گنده تر بود . او ازکربلا آمده بود و جان و مال عده ای از مردم را در دست داشت و از آنها خُمس و زکاة و سهم امان دریافت می کرد. در کرمانشاه شنیدم که از عرفاء و رؤسای طریقت شخصی هست به نام سید صالح . رفتم به سراغ او ببینم از حقیقت چه خبر دارد . یک روز رفتم به خانقاه او ، اما خودش را ندیدم . چند روزبود یکی از دوستانم داستانی برایم تعریف کرد . او گفت: « یک روز صبح زود به خانقاه سید صالح معروف به صفا علی رفتم دیدم خادم خانقاه چند کلٌه قند در ظرف یزرگی قرار داده روی آن آب ریخت تا قندها آب شد . اول خیال کردم می خواهند به مردم شربت بدهند . بعد دیدم شربت ها را ریخت توی سماور و آنرا به جوش آورد تعجب کردم که این چه کاری است . صبح جمعه بود . صفا علی آمد نشست . مریدها هم کم کم آمدند من هم نشسته بودم که دیدم همان خادم آمد مقابل آقا ایستاد عرض کرد : " قربان قند نداریم که چای بدهیم " سید علی سرش را بلند کرده گفت: " مولا را عشق است ، قند لازم نیست شما چای را بدهید شیرین می شود " خادم تعظیم کرد و رفت چای ریخت و به همه داد . مردم که چای خوردند و دیدند شیرین است صلوات فرستادند و بلند شدند دست آقا را بوسیدند . من این واقعه را که به چشم خود دیدم دیگر به خانقاه نرفتم
---------------------------------------------------------------------------------
سراج عالم دانائی است و نور آن بینائی ________________________________________________
انتشارات : نشر میثاق
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سرخوشان مست- خط نگاره 28/22 اینچ
شاپرک ها - 24/20 اینچ
موج - 28/22 اینچ
به جستجوی ... - 20/15 اینچ
دست افشان و پا کوبان - 20/15 اینچ
پرواز - 20/15 اینچ
گل عشق - تذهیب کاری- 24/20اینچ


